تبليغاتX
درد دل های من
سلام

دیروز زندگی جدیدی رو شروع کردم. شب سرم رو روی بالشی گذاشتم که مادرم داده بود برای خوابگاه. بین پنج نفر دیگر که چهار نفرشون برام غریبه بودند و خدا رو شکر می کنم به خاطر پنجمین نفر

همین مهتا.الف خودمان!!!!

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه ششم مهر 1388 |

اهل بالا بودی و نتوانستی زمین و زمینیان را تحمل کنی، زمین تو را از معبودت دور می ساخت. هرگز

نتوانستی فرش را بر عرش ترجیح دهی. کسی بودی که ابرها راه رسیدن را برایت سپید می ساختند.

کسی بودی که اوج و پرواز را با تمام وجود می فهمیدی، پرواز می کردی بر بام وطنت تا نظاره کنی آرامش

زمینیان را، مرزهای این کشور مدیون پروازهای تو هستند. تویی که وزش سهمگینی بودی برای برگ

های سست و خشکیده متجاوز.

وقتی بال می گستراندی بر کشورت آرامشی شیرین قلبت را فرا می گرفت. اما همیشه هستند دشنه

های نامردمانی که بیم پروازت وجودشان را می آزرد. وای بر آن هایی که بال هایت را شکستند تا اسیر

قفسشان شوی. تو را در قفس کردند تا کودکان از رقص زیبایت در آسمان ناامید شوند. هجده سال دم

نزدی و یاد پروازت را در دل جاودان ساختی؛ پس از هجده سال خود را رها نمودی از میله های سرد

قفس و به آغوش کودکان دیروز که منتظر سایه ی بال های پرعظمتت بودند بازگشتی. اما درد هجده سال

دوری از ابرها و عرش و آسمان، درد هجده سال در بند پست ترین زمینیان بودن در قلبت رخنه کرده بود و

امروز تو که بال هایت هنوز شکسته شدن را به خاطر داشت، تو که دیگر نتوانستی خورشید را مقصد

بگیری و پر بزنی... تاب ماندن نیاوردی، فرش بال هایت را می آزرد، بال هایی که خاطره پرواز را در خود

می پروراندند، می پروراندند تا سرانجام پر بکشی، زمین و زمینیان را وداع گویی تا معنی نور را بفهمند،

تا بفهمند دل داده ای بودی بی قرار! عروجت پرشکوه ای مرزبان پراقتدار!

 

پ.ن: از اون جایی که دقیق تاریخ شهادت شهید لشکری رو نمی دونستم مجبور شدم امروز این پست رو بذارم البته می دونم که چهلم این بزرگوار همین روزاست... معذرت می خوام

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
 ...

خدایا تویی تنها یار و یاورم، آفریدی مرا تا همه کسم باشی؛ پس تنها مگذارم در این کوره راه که هر لحظه با کج روی هایم فروغش کم سو می گردد. بار الها مرا در تاریکی رها مکن...

آمین یا رب العالمین

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 |

آن روز كه دستان پرمهرت به سوي يتيمي دراز شد، آن روز كه با صولتت هم بازي كودكان بودي، آن روز كه

احساس نكردي درد جانسوز تير را در ميان عشق بازيت با خدا، آن روز كه در گرماي طاقت فرسا نخل مي

كاشتي به اميد ياري بينوايان، آن روز كه فرمان آمد از سويش كه جز تو كسي نيست در شان فاطمه، آن

روز كه قلبت تير كشيد و چشمانت سياهي رفت وقتي همسرت را دست به پهلو ديدي، آن روز كه پشت

به پشت پيامبرت شمشير زدي، آن روز كه دروازه خيبر را بر دو دستانت گرفتي، آن روز كه ندا آمد لافتي الا

علي، آن روز كه ابن ملجم هم براي شكافتن سرت "يا علي" گفت، آن روز .... نه... آن شب كه چاه

نوازشگر شانه هاي غم دارت و شنواي نغمه هاي پردردت بود دانستم؛ دانستم كه تو همان مولود كعبه

اي كه مي گويند آسمان مكه برايش نور باران شد و تو هماني كه كعبه هنوز رد شكست قلبش را روي

سينه به يادگار دارد تا فراموش نكند كه روزي زادگاه پرتويي از نور خدا گشت!

 

 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |

لغت نامه را برای پیدا کردن معنی کلمه مورد نظرم ورق می زدم. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید.

نوشته شده بود "روزه" یعنی لب فرو بستن از هر گونه خوردنی و آشامیدنی.

به فکر فرو رفتم. فقط همین!؟ آیا سالانه سی روز، چشم بستن از غذا کافی است؟ نه، به نظرم منطقی

نمی آمد؛ این نمی توانست تنها دلیل روزه گرفتن باشد.

ما روزه می گیریم که نه تنها درک کنیم حال فقرا را بلکه قیامت برایمان تداعی شود. کار زبان فقط خوردن

و آشامیدن نیست، زبان کوچک است ولی می تواند مرتکب گناهانی به بزرگی دروغ، تهمت، تمسخر و...

شود.

روزه یعنی همین! این که زبان به کام گیری وقتی خشمگین می شوی!

 دهانت خشک شود اگر بخواهی دروغ بگویی!

 روزه یعنی دست نبردن برای غذا، برای زشتی، برای گناه؛ روزه بودن یعنی مهر و عطوفتت دو چندان شود.

خلوت کنی با معبودت، او که تو را آفرید تا همه کست باشد...

 گاه می اندیشم به این که کسانی که بی دلیل روزه خواری می کنند چه اندیشه ای را در ذهن خود می

پرورانند؟ چیزی به ذهنم نرسید جز این که آنها معنی روزه را نمی دانند، به روزه با دید مادی نگاه می

کنند. فکر می کنند که روزه فقط نخوردن است وبس. نمی دانند روزه و ماهش بهانه ای هستند برای با

هم بودن خانواده بر سر یک سفره، برای شنیدن عطر نان داغ نزدیک غروب.

نمی دانم این ها که تحمل سختی در این دنیا را ندارند آن دنیا چه می کنند؟ آن جا که خالقشان مدعی

پاسخ محبت هایش می گردد چه می گویند؟ کلمات را چگونه پشت سر هم ردیف می کنند؟ آیا همین

زبان دنیویشان آن جا هم یاریشان می دهد؟   نمی دانم!!!

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

از دهان هیچ پزشکی این داروی تجویزی رو نشنیده بودم ولی از عوام چرا... اون هم خیلی زیاد...

 و خیلی هم از تاثیرش می گفتن و می گن! پزشک ها خودشون هم از این دارو استفاده می کنن ولی خیلی کم پیش میاد چون از اون روزی که پزشکی قبول می شن این دارو به صورت خودکار از غدد هورمونیشون ترشح میشه! و اتفاقا جنسش هم خیلی خوبه مثل نوع خارجیش...

 بدن انسان تقریبا از دوران بزرگسالی به بعد خیلی خیلی به این ویتامین احتیاج پیدا می کنه ولی گاهی دوران نوجوانی هم محتاجش می شود.

 باید حتما از یه دکتر سرشناس بپرسم که ترکیبات این ویتامین چی هستش!؟!؟! البته خودم یه حدس هایی زدم و پیگرد مطالعات زیادم اطلاعاتی رو به دست آوردم؛ تا جایی که من فهمیدم ترکیبات این دارو عبارتند از: یک رفاقت یا آشنایی شدید، برای داشتن جنس خوبش باید فامیل نزدیک باشه، کمی چرب زبانی و قربان صدقه رفتن، قول جبران دادن، اکثرا خرج زیادی هم لازم دارد، در آخر هم کمی جوجه و کباب چرب و معتبر بهش اضافه می کنید و نتیجه می شود یک ویتامین " پ " درست و حسابی! که هر دردی رادوا می کند.

+ به ویتامین " پ " ها بر نخوره

+ برای شفاف سازی عرض بکنم که  منظور از ویتامین "پ" پارتی بود. پارتی های موجود در اداره ها. دیدن که چه جوری کار مردم را راه می اندازند!!!

نوشته شده توسط مریم در جمعه سیزدهم شهریور 1388 |

تصور دوباره اش برایم شیرین است، مثل عسل.

باز دور هم بودیم؛ همه و همه! باز یاد دوران دبیرستانی که فقط چند ماه از آن می گذرد در دل کوچکم زنده شد. دل تنگیم آرام گرفت. ریه هایم را از هوای مهر84  _که دبیرستانی شدن برایم هولناک بود_ پر و خالی می کردم!

یاد با هم بودنمان، یاد در یک کلاس بودنمان، یاد خنده و گریه هایمان. یاد مهتا، یاد زهرا، یاد شادی، شیرین، الهه، هلیا، فائزه، فاطمه، افسانه، نفیسه، مینا، شکیبا و بهاره!

آه کاش افطار دیشب تمام نمی شد.

فردا که می شود یکی مغرب است و دیگری مشرق....  چه می شد که باز هم با هم بمانیم؟!؟!؟!

زهرا خودت و دست مادرت را می بوسم که دلیلی شدید برای دیدار مجددمان...

 

+ مهتا دیشب یه دنیا برام ارزش داشت...

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم شهریور 1388 |

فکر نمی کردم این طوری باشه! کلاس مختلط رو می گم. دیروز جلسه ی دوم کلاس رانندگیم بود: آیین نامه!

استادش یه کوچولو شوخ طبعه، دیروز یکی از پسرها روش به استاد و بچه ها باز شده بود و از اول کلاس

شروع کرد به حرف زدن و چرت و پرت گفتن. فکر هم می کرد که خیلی خیلی با مزه است. خلاصه با

فرقون رو مخ من می دوید. چشم غره های استاد یا همون سروان هم بی تاثیر بود حتی وقتی رک بهش

گفت: سهرابی چقدر حرف می زنی! ول کن نبود.

می خواستم پاشم و خودکارم رو بکنم تو دماغش! ولی دوستم نگهم داشت و نذاشت.

خدایا اگه قراره دانشگاه هم این جوری باشه و هر روز من با اعصاب خورد بیام خونه همون بهتر که نرم....

 

پ. ن1: امروز امتحان آیین نامه دارم، دعا کنین قبول شم.

پ. ن2: با زبون روزه نزدیک بود دستم به خون دماغ یه آدمه ......  آلوده بشه!

 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوزسال هاست که در گوش من آرام، آرام

خش خش گام تو تکرارکنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

                                                  «حمید مصدق»

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم شهریور 1388 |

کوله بارت بربند!

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد؛ که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا را

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم...

می شود آسان رفت

می شود کاری کرد که رضا باشد او

ای سبک بال

دراین راه شگرف

در دعای سحرت

در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد مبر

من جامانده بسی محتاجم.

                                     التماس دعا...

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم شهریور 1388 |